شنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۷

مارلون براندو ... / شب / داخلی / میهمانی ... جایی در رویا

به ما نزدیک شد...
با دقته مردی که توجهش به دختریست که تازه با اون گرم گرفتی...(به طرز باورنکردنی صمیمی و خوش برخورد !) با صدای همیشگی گفت: من مارلون براندو هستم , همون بازیگر معروف !... به طرز اغراق شده ای می خندید... و با اون شال گردن ابریشمی که شلخته دور گردنش گره زده بود ... و دستهای باز ... تفرعن همیشگی بازیگران بزرگ رو داشت ... فقط ‍‍پیرتر ... فقط چاق تر... بدون فروغ چشمهای "در بارانداز" ...
قبل از اینکه هردوی ما رو باهم در اغوش بگیره , رو به من کرد و گفت:البته ما قبلا باهم آشنا شده ایم ! دخترک کمی هیجان زده بود! وشاید در این لحظه منو آدم مهمی قلمداد می کرد ! (به هرحال آشناییمون چیزخاصی نبود و اون منو بخاطر ریشهای بلندم به یاد می آوورد...).
اون معرفی ‍‍پر طمطراق فقط برای یک نفر , کمی زیادی بود! چون ماکه قبلا با هم آشنا شده بودیم !
... یا دعوت در آغوش گرفتن...! در حالتی که تو لیوانت رو دستت گرفتی , و از ابتدای شروع حرکت اون , حتی ذره ای هم به نشانه میل دو طرفه برای انجام این کار خم نشدی !!! ( به من حسی از یک لطف یکطرفه می ده که هیچوقت در خواستش نکرده باشی !).
ولی نمی دونم بخاطر تصاویر درخشان از جوانی های اون بر ‍‍پرده سینما که تو ذهنم رژه می رفتن ... یا سن و بیماری اون , که همه ازش مطلع بودن ؛ رفتارهای تنده موقعیت های مشابه رو انجام ندادم .
حواسمو ‍‍پرت میکنم به موسیقی که از روی سن شنیده می شد و برای چنین میهمانی زیادی شاد بود.
حوصله اینجا موندن و ندارم ... دلم یه سیگار می خواد !... سیگار کشیدنی که , آزادیش همراه با سیمای جوانی مارلون براندو در فیلمهای سیاه و سفید و سالن نمایشهای ‍‍پر دود , یه خاطره است !
به سمت بیرون سالن راه می افتم.
دخترک کمی فربه و خوش لباس ...
با لیوانی در دست ...
به نشانه رقصی فرو خورده , بدنش را تکان های آرامی می دهد...
... و مارلون براندو ...
با همان دستهای کاملا باز از هم ...
... و قهقهه ای اغراق شده ...
سرگرم تعریف کردن قصه ای ست ...
از آن ها دور می شوم!
ا