دوختن ؛ نام کاری با نخ سیاه و سوزن
کولر رو عامداً روشن نکردم وقتی از مهمونی برگشتم . گرچه مستی ویسکی خیلی گرمه ولی ، کولر رو روشن نکردم. همیشه با خودم فکر می کردم مستی ویسکی به چیزی شبیهه که توی دل آدمو خالی می کنه ، خالی که نه ، پراکنده میکنه . رو تختم دراز می کشم و به تصاویر مبهم و منقطع مهمونی فکر می کنم ، عجب شب گرمیه ...
پمپ کولرو روشن می کنم تا صدای اون هر لحظه بهم بگه که اگه بخوام می تونم به این شب گرم جهنمی پایان بدم ... پمپ کار می کنه ... صدای پمپ کولر و قطره های آب و همزمانیش با این شب گرم جهنمی مرداد ماهی منو بد جوری دیوونه می کنه ولی چرا دستم رو دکمه روشن کولر نمیره ، نمیدونم ؟!؟
گرمای هوا و مستی ویسکی ، مثل یک رودخونه گرم منو به جایی می بره که میخوام بدونم آخرش کجاست ...
دوباره می خوابم ... خوابم نمی بره . تصاویر مهمونی و دخترهای خوشکل دست از سرم بر نمیدارن ...
ولی ، پس من چرا تنهام ؟ چرا کسی کنارم نیست ؟ چرا هیچ میلی تو مهمونی منو مجبور نکرد که از رو صندلی پاشم و دختری رو دعوت به رقص کنم ، یا ازش بخوام تا امشب رو با من بمونه ؟ ( خیلی عجیبه همه دخترای مهمونی خوشگل بودن ! )
تمام وقت توی دست راستم لیوان بزرگ ویسکی رو با سیگار نگه داشتم ، نوشیدم و کشیدم . میل رقصی در کار نبود . با چرخوندن یخ تو لیوان تفریح می کردم ، میل رقصی در کار نبود ولی دلم میخواست اون دختری رو که لباس رسمی مشکی بلندی داشت و بکشونم تو دستشویی ، با فکری که تو سرم داشتم میتونستم آتشین ترین بوسه ها رو ازش بگیرم . سینه بندشو پاره کنم ، لیوان محبوب ویسکی خوریمو کنار دستشویی بزارم ، و با سیگارم این " آلت آخته " نوک سینه هاشو لمس کنم ! بعد خودمو بندازم تو وان و از خنده ریسه برم !
گرما بیش از حده و تنم خیس عرقه ... چشمامو می بندم تا خوابم ببره ، هنوز مستم ...
نفس ، عمیق تر می کشم ... من کجا جنسیتمو گم کردم ؟
چشمامو باز می کنم ، تو نزدیک من ولی روی زمین خوابیدی ، مثل یک قوی زیبا ، با چشمانی سیاه ، سایه زده و سرمه کشیده ...
ته مانده لباس شب رسمی منجق دوزی شده هنوز تنته ! تنت سرخه از سیلی های من ، توی تاریکی اتاق ، خط سیاه اشک می بینم روی گونه هات ، از چشمان سیاه بزک کرده تا روی چونه ات ،
آروم خوابیدی ، آروم و خرسند ...
تمام شب و با مرد های دیگه رقصیدی ، به من نگاه می کردی ؛ چشات از شهوت پذیرنده ایی پر بود ... و به بدنت تکانه هایی می دادی که منو به سرحد جنون می کشید ، حواسمو از تو به صدای یخ تو لیوان ویسکی پرت کردم . سیگار به دست ، آستین کت شلوار مشکی که تازه خریده بودم و با پیراهن سیاه پوشیده بودم ، تحسین می کردم ...
از مهمونی زدم بیرون دلم میخواست لیوانو با یخ های آب شده با خودم ببرم ، پشت ماشین نشستم ؛ یادم اومد تو ماشین قبل از رفتن به مهمونی بهت گفته بودم ( امشب حوصله ات رو ندارم ، زیاد پاپی نشو ! )
راه افتادم ولی از اولین دوربرگردون برگشتم ، خونه مهمونی رو دوباره ( خوشبختانه ) پیدا کردم ، زنگ زدم ( دستمو رو زنگ نگه داشتم ) صدای موزیک قطع شد ؛ پای آیفون گفتم بگین فلانی بیاد ...
اومدی ... تو ماشین نشستی ، با مانتویی با دکمه های باز و روسری ایی که شلخته رو موهات انداخته بودی . تمام راه یک کلمه حرف نزدیم . صدای نفس هاتو از ترس می شنیدم . آماده بودی ، آماده و تسلیم . خون توی صورتم می پاشید ، دستام از شدت هیجان روی فرمون می لرزید ...
توی تاریکی پارکینگ از روسری ایی که حالا رو شونه ات افتاده بود قلاده ساختم ... کشیدمت تو آسانسور . ذره ایی حرف نزدی و ...
چشمامو باز می کنم ، تو نزدیک من ولی روی زمین خوابیدی ، مثل یک قوی زیبا ، با چشمانی سیاه ، سایه زده و سرمه کشیده ...
ته مانده لباس شب رسمی منجق دوزی شده هنوز تنته ! تنت سرخه از سیلی های من ، توی تاریکی اتاق خط سیاه اشک می بینم روی گونه هات ، از چشمان سیاه بزک کرده تا روی چونه ات ،
آروم خوابیدی ، آروم و خرسند
. . .
. . .
. . .
من جنسیت را ، در تردید سرانگشتانم برای دوختن لبان زیبایت از دست داده ام !
قوی زیبای من ، با چشمان گریان بزک کرده !
پمپ کولرو روشن می کنم تا صدای اون هر لحظه بهم بگه که اگه بخوام می تونم به این شب گرم جهنمی پایان بدم ... پمپ کار می کنه ... صدای پمپ کولر و قطره های آب و همزمانیش با این شب گرم جهنمی مرداد ماهی منو بد جوری دیوونه می کنه ولی چرا دستم رو دکمه روشن کولر نمیره ، نمیدونم ؟!؟
گرمای هوا و مستی ویسکی ، مثل یک رودخونه گرم منو به جایی می بره که میخوام بدونم آخرش کجاست ...
دوباره می خوابم ... خوابم نمی بره . تصاویر مهمونی و دخترهای خوشکل دست از سرم بر نمیدارن ...
ولی ، پس من چرا تنهام ؟ چرا کسی کنارم نیست ؟ چرا هیچ میلی تو مهمونی منو مجبور نکرد که از رو صندلی پاشم و دختری رو دعوت به رقص کنم ، یا ازش بخوام تا امشب رو با من بمونه ؟ ( خیلی عجیبه همه دخترای مهمونی خوشگل بودن ! )
تمام وقت توی دست راستم لیوان بزرگ ویسکی رو با سیگار نگه داشتم ، نوشیدم و کشیدم . میل رقصی در کار نبود . با چرخوندن یخ تو لیوان تفریح می کردم ، میل رقصی در کار نبود ولی دلم میخواست اون دختری رو که لباس رسمی مشکی بلندی داشت و بکشونم تو دستشویی ، با فکری که تو سرم داشتم میتونستم آتشین ترین بوسه ها رو ازش بگیرم . سینه بندشو پاره کنم ، لیوان محبوب ویسکی خوریمو کنار دستشویی بزارم ، و با سیگارم این " آلت آخته " نوک سینه هاشو لمس کنم ! بعد خودمو بندازم تو وان و از خنده ریسه برم !
گرما بیش از حده و تنم خیس عرقه ... چشمامو می بندم تا خوابم ببره ، هنوز مستم ...
نفس ، عمیق تر می کشم ... من کجا جنسیتمو گم کردم ؟
چشمامو باز می کنم ، تو نزدیک من ولی روی زمین خوابیدی ، مثل یک قوی زیبا ، با چشمانی سیاه ، سایه زده و سرمه کشیده ...
ته مانده لباس شب رسمی منجق دوزی شده هنوز تنته ! تنت سرخه از سیلی های من ، توی تاریکی اتاق ، خط سیاه اشک می بینم روی گونه هات ، از چشمان سیاه بزک کرده تا روی چونه ات ،
آروم خوابیدی ، آروم و خرسند ...
تمام شب و با مرد های دیگه رقصیدی ، به من نگاه می کردی ؛ چشات از شهوت پذیرنده ایی پر بود ... و به بدنت تکانه هایی می دادی که منو به سرحد جنون می کشید ، حواسمو از تو به صدای یخ تو لیوان ویسکی پرت کردم . سیگار به دست ، آستین کت شلوار مشکی که تازه خریده بودم و با پیراهن سیاه پوشیده بودم ، تحسین می کردم ...
از مهمونی زدم بیرون دلم میخواست لیوانو با یخ های آب شده با خودم ببرم ، پشت ماشین نشستم ؛ یادم اومد تو ماشین قبل از رفتن به مهمونی بهت گفته بودم ( امشب حوصله ات رو ندارم ، زیاد پاپی نشو ! )
راه افتادم ولی از اولین دوربرگردون برگشتم ، خونه مهمونی رو دوباره ( خوشبختانه ) پیدا کردم ، زنگ زدم ( دستمو رو زنگ نگه داشتم ) صدای موزیک قطع شد ؛ پای آیفون گفتم بگین فلانی بیاد ...
اومدی ... تو ماشین نشستی ، با مانتویی با دکمه های باز و روسری ایی که شلخته رو موهات انداخته بودی . تمام راه یک کلمه حرف نزدیم . صدای نفس هاتو از ترس می شنیدم . آماده بودی ، آماده و تسلیم . خون توی صورتم می پاشید ، دستام از شدت هیجان روی فرمون می لرزید ...
توی تاریکی پارکینگ از روسری ایی که حالا رو شونه ات افتاده بود قلاده ساختم ... کشیدمت تو آسانسور . ذره ایی حرف نزدی و ...
چشمامو باز می کنم ، تو نزدیک من ولی روی زمین خوابیدی ، مثل یک قوی زیبا ، با چشمانی سیاه ، سایه زده و سرمه کشیده ...
ته مانده لباس شب رسمی منجق دوزی شده هنوز تنته ! تنت سرخه از سیلی های من ، توی تاریکی اتاق خط سیاه اشک می بینم روی گونه هات ، از چشمان سیاه بزک کرده تا روی چونه ات ،
آروم خوابیدی ، آروم و خرسند
. . .
. . .
. . .
من جنسیت را ، در تردید سرانگشتانم برای دوختن لبان زیبایت از دست داده ام !
قوی زیبای من ، با چشمان گریان بزک کرده !

3 Comments:
Well done my friend....dobareh khoondamesh....baz ham lezat bordam...
kojaee khodet?
why u don't write anymore? i really like your wrinting...keep it real
SALAM FARHADDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDD
KOJAEE BABA ?CHERA JAVABE OFF HAM RA NEMEEDEE
MAN SPAIN HASTAM
AZ KHODET KLHABAREE BEDEH BEBEENAM CHE MEEKONEE
BYE
ارسال یک نظر
<< Home