رویای سرخ
اولین تصاویر مربوط به پرسپولیسی بودنم بر می گرده به سالها پیش ....
وقتی به عشق سینما و چلوکباب جوان می رفتم کارگاه بابا (خیابان ظهیرالاسلام) , هشت یا نه ساله بیشتر نبودم.
گرچه منع می شدم از دوستی و هم صحبتی با کارگرها ولی اونها بهترین بودند...مجموعه ای از پر کاراکترترین آدمهایی که تا به حال دیدم.
آقا فرامرز برشکار با اون موهای فرفری بلند و سبیل دسته دوچرخه ایه یک دست مشکی... که آروم بود و خوش قلب , همه می گفتن کفتر بازه ! و زن و بچه شو سر این راه از دست داده . که البته من نمی فهمیدم معنی حرفشون چی بود.
رمضون زیگزاگ دوز بد اخلاق , که بامن کلی رفیق بود.
علی بلی خنگ , که حسابی دست و پا چلفتی بود و همه رو کفری می کرد ..( اسمش علی بلی بود , چون هروقت صداش می کردی علی ! خیلی زود جواب می داد : بلی !)
آقا نادر دونه گیر که هر وقت می دونست من هم با بابا می یام , دختر بزرگشو با خودش می یاورد سر کار , تا باهم بازی کنیم . (خوشگل بود و مو بور , نمی دونم چی شدش و الان کجاست ؟! شمالی بودن و یک عکس پولوراید قدیمی باهاش دارم کنار دریا !!!)
خلاصه مجموعه ای بی نظیر , از آدمهای عجیب و غریب که توی یک نکته با هم مشترک بودن : پرسپولیسی بودن !!!
البته غیر از سردار که مسئول یکی از اون ماشینهای بافندگی بود (یه حجمی از ماشین آلات , که تا ته دستگاه بی جهت هی می رفت و می اومد).
سردار هندی بود و فارسی رو شیرین حرف می زد .(با عمامه ای به شیوه سیکها و ساعتی براق و گران قیمت) همیشه به من می گفت : خدا وجود نداره ! بزرگ می شی و خودت می فهمی !
سردار تنها کسی بود که پرسپولیسی نبود . یعنی اصلا فوتبالی نبود ! چطور می شه کسی که خدا رو قبول نداشته باشه , پرسپولیسی باشه ؟!! چون " خدا پرسپولیس رو دوست داره " . (رجوع شود به مصاحبه افشین قطبی بعد از برد مقابل صبا باطری).
دیوارهای پشت سر اون آدمهای نازنین , پر بود از عکسهای پرسپولیس.
عکس بازیکن هایی که نمی شناختم و از مجله های رنگی ورزشی به دقت بریده شده بودند.
عکس علی پروین , با یک شنل پوستی بلند و عصای زرینی در دست ... با شورت و پیراهن سرخ پرسپولیس و تاج زرینی بر سر !!! به هیات یک پادشاه فاتح در لباس فوتبال !!!
یادمه وقتی کودکانه بین همه می چرخیدم و اونهارو به چلوکباب جوان دعوت می کردم , قابلمه های کوچیکشونو از تو دستمالی بیرون می آوردن و به من نه ! می گفتن . سالها بعد فهمیدم که اونها پول ذخیره می کردند تا هر جمعه بیم و امیدشون رو , برد و باختشون رو به استادیوم ببرند ...
اونجا ...در جایی بین توده مه آلود روزهای کودکی ... و گوشه ای از یک فیلم سیاه و سفید ... همه از پرسپولیس حرف می زدند.
هنوز هم , بعد از بیست و پنج سال از آن روزها , وقتی پرسپولیس می بازه یا امتیاز از دست می ده , ناراحتیمو به یک خواب بی موقع ساعت ۷شب می سپرم تا همه چیز برای من و تیم محبوبم از نو شروع بشه ...
گرچه منع می شدم از دوستی و هم صحبتی با کارگرها ولی اونها بهترین بودند...مجموعه ای از پر کاراکترترین آدمهایی که تا به حال دیدم.
آقا فرامرز برشکار با اون موهای فرفری بلند و سبیل دسته دوچرخه ایه یک دست مشکی... که آروم بود و خوش قلب , همه می گفتن کفتر بازه ! و زن و بچه شو سر این راه از دست داده . که البته من نمی فهمیدم معنی حرفشون چی بود.
رمضون زیگزاگ دوز بد اخلاق , که بامن کلی رفیق بود.
علی بلی خنگ , که حسابی دست و پا چلفتی بود و همه رو کفری می کرد ..( اسمش علی بلی بود , چون هروقت صداش می کردی علی ! خیلی زود جواب می داد : بلی !)
آقا نادر دونه گیر که هر وقت می دونست من هم با بابا می یام , دختر بزرگشو با خودش می یاورد سر کار , تا باهم بازی کنیم . (خوشگل بود و مو بور , نمی دونم چی شدش و الان کجاست ؟! شمالی بودن و یک عکس پولوراید قدیمی باهاش دارم کنار دریا !!!)
خلاصه مجموعه ای بی نظیر , از آدمهای عجیب و غریب که توی یک نکته با هم مشترک بودن : پرسپولیسی بودن !!!
البته غیر از سردار که مسئول یکی از اون ماشینهای بافندگی بود (یه حجمی از ماشین آلات , که تا ته دستگاه بی جهت هی می رفت و می اومد).
سردار هندی بود و فارسی رو شیرین حرف می زد .(با عمامه ای به شیوه سیکها و ساعتی براق و گران قیمت) همیشه به من می گفت : خدا وجود نداره ! بزرگ می شی و خودت می فهمی !
سردار تنها کسی بود که پرسپولیسی نبود . یعنی اصلا فوتبالی نبود ! چطور می شه کسی که خدا رو قبول نداشته باشه , پرسپولیسی باشه ؟!! چون " خدا پرسپولیس رو دوست داره " . (رجوع شود به مصاحبه افشین قطبی بعد از برد مقابل صبا باطری).
دیوارهای پشت سر اون آدمهای نازنین , پر بود از عکسهای پرسپولیس.
عکس بازیکن هایی که نمی شناختم و از مجله های رنگی ورزشی به دقت بریده شده بودند.
عکس علی پروین , با یک شنل پوستی بلند و عصای زرینی در دست ... با شورت و پیراهن سرخ پرسپولیس و تاج زرینی بر سر !!! به هیات یک پادشاه فاتح در لباس فوتبال !!!
یادمه وقتی کودکانه بین همه می چرخیدم و اونهارو به چلوکباب جوان دعوت می کردم , قابلمه های کوچیکشونو از تو دستمالی بیرون می آوردن و به من نه ! می گفتن . سالها بعد فهمیدم که اونها پول ذخیره می کردند تا هر جمعه بیم و امیدشون رو , برد و باختشون رو به استادیوم ببرند ...
اونجا ...در جایی بین توده مه آلود روزهای کودکی ... و گوشه ای از یک فیلم سیاه و سفید ... همه از پرسپولیس حرف می زدند.
هنوز هم , بعد از بیست و پنج سال از آن روزها , وقتی پرسپولیس می بازه یا امتیاز از دست می ده , ناراحتیمو به یک خواب بی موقع ساعت ۷شب می سپرم تا همه چیز برای من و تیم محبوبم از نو شروع بشه ...

3 Comments:
با این که من هم مثل سردار، پرسپولیسی نیستم، با خواندن این نوشته فهمیدم چرا آدمها به خدا اعتقاد دارن!
نا پیدایی فرهادی
سلام فرهاد.چه خبر از کتاب"درهای ادراک"؟
ارسال یک نظر
<< Home