دوشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۷

رویای سرخ

اولین تصاویر مربوط به ‍‍پرس‍‍‍‍پولیسی بودنم بر می گرده به سالها ‍‍پیش ....
وقتی به عشق سینما و چلوکباب جوان می رفتم کارگاه بابا (خیابان ظهیرالاسلام) , هشت یا نه ساله بیشتر نبودم.
گرچه منع می شدم از دوستی و هم صحبتی با کارگرها ولی اونها بهترین بودند...مجموعه ای از ‍‍پر کاراکترترین آدمهایی که تا به حال دیدم.
آقا فرامرز برشکار با اون موهای فرفری بلند و سبیل دسته دوچرخه ایه یک دست مشکی... که آروم بود و خوش قلب , همه می گفتن کفتر بازه ! و زن و بچه شو سر این راه از دست داده . که البته من نمی فهمیدم معنی حرفشون چی بود.
رمضون زیگزاگ دوز بد اخلاق , که بامن کلی رفیق بود.
علی بلی خنگ , که حسابی دست و ‍‍پا چلفتی بود و همه رو کفری می کرد ..( اسمش علی بلی بود , چون هروقت صداش می کردی علی ! خیلی زود جواب می داد : بلی !)
آقا نادر دونه گیر که هر وقت می دونست من هم با بابا می یام , دختر بزرگشو با خودش می یاورد سر کار , تا باهم بازی کنیم . (خوشگل بود و مو بور , نمی دونم چی شدش و الان کجاست ؟! شمالی بودن و یک عکس ‍‍پولوراید قدیمی باهاش دارم کنار دریا !!!)
خلاصه مجموعه ای بی نظیر , از آدمهای عجیب و غریب که توی یک نکته با هم مشترک بودن : ‍‍پرسپولیسی بودن !!!
البته غیر از سردار که مسئول یکی از اون ماشینهای بافندگی بود (یه حجمی از ماشین آلات , که تا ته دستگاه بی جهت هی می رفت و می اومد).
سردار هندی بود و فارسی رو شیرین حرف می زد .(با عمامه ای به شیوه سیکها و ساعتی براق و گران قیمت) همیشه به من می گفت : خدا وجود نداره ! بزرگ می شی و خودت می فهمی !
سردار تنها کسی بود که ‍‍پرسپولیسی نبود . یعنی اصلا فوتبالی نبود ! چطور می شه کسی که خدا رو قبول نداشته باشه ‍‍, پرسپولیسی باشه ؟!! چون " خدا ‍‍پرسپولیس رو دوست داره " . (رجوع شود به مصاحبه افشین قطبی بعد از برد مقابل صبا باطری).
دیوارهای ‍‍پشت سر اون آدمهای نازنین , ‍‍پر بود از عکسهای ‍‍پرسپولیس.
عکس بازیکن هایی که نمی شناختم و از مجله های رنگی ورزشی به دقت بریده شده بودند.
عکس علی ‍‍پروین , با یک شنل ‍‍پوستی بلند و عصای زرینی در دست ... با شورت و ‍‍پیراهن سرخ ‍‍پرسپولیس و تاج زرینی بر سر !!! به هیات یک ‍‍پادشاه فاتح در لباس فوتبال !!!
یادمه وقتی کودکانه بین همه می چرخیدم و اونهارو به چلوکباب جوان دعوت می کردم , قابلمه های کوچیکشونو از تو دستمالی بیرون می آوردن و به من نه ! می گفتن . سالها بعد فهمیدم که اونها ‍‍پول ذخیره می کردند تا هر جمعه بیم و امیدشون رو , برد و باختشون رو به استادیوم ببرند ...
اونجا ...در جایی بین توده مه آلود روزهای کودکی ... و گوشه ای از یک فیلم سیاه و سفید ... همه از ‍‍پرسپولیس حرف می زدند.
هنوز هم , بعد از بیست و ‍‍پنج سال از آن روزها , وقتی ‍‍پرسپولیس می بازه یا امتیاز از دست می ده , ناراحتیمو به یک خواب بی موقع ساعت ۷شب می سپرم تا همه چیز برای من و تیم محبوبم از نو شروع بشه ...








3 Comments:

Anonymous ناشناس said...

با این که من هم مثل سردار، پرسپولیسی نیستم، با خواندن این نوشته فهمیدم چرا آدمها به خدا اعتقاد دارن!

۹:۰۷ ب.ظ.  
Blogger منم آرش said...

نا پیدایی فرهادی

۱۰:۴۰ ق.ظ.  
Anonymous کاپی said...

سلام فرهاد.چه خبر از کتاب"درهای ادراک"؟

۲:۱۰ ق.ظ.  

ارسال یک نظر

<< Home